خدایا من دلم را به تو سپرده بودم.ازتو خواسته بودم که دروازه های دل پر احساسم را تنها برای یک نفر باز کنی.
کسی که بتوانم در دنیای پر از عشق او گم شوم وخود را یارای مقابله با احساسی که او نسبت به من داردو احساسی که خود
نسبت دارم نبینم. و اگر دروازه های دل من را برای او باز کردی من را در دریای عشق بی انتهای او غرق کنی.
اما چه سود؟
کاش توانایی بیان احساساتم را داشتم کاش زبانم از بیان ان عاجز نبود
کاش او را با لبخندی از عشق سر مست وجود خود میکردم
کاش میدانست که انتظار در زندگی پر احساس من به پایان رسیده ومن تفاوت این احساس را که تنها نسبت به او دارم
با تمامی احساسهایی که در زندگی ام داشتم باور کرده ام
اما چه سود؟
ای کاشهای من هرگز به حقیقیت تبدیل نمیشودهرگز.
خدایا نمیدانم چرا با من اینگونه کردی.من تورا باور دارم و تو تمامی اعتماد من در زندگی هستی.کلید دروازههای دلم را نیز به همین دلیل به تو سپردم.
اما چه سود؟
اینک که تو آن را باز کرده ای نمیتوانم جوابگوی آن باشم
چرا اگر لحظه بزرگ زندگی من فرا رسیده و تو آن را برایم فراهم کردی.
زندگیام به سویی میرود که هر لحظه بیشتر مرا در خود غرق میکند؟
چرا نمیتوانم تصمیمی بگیرم که سراسر زندگیم را پراز نشاط کند؟
چرا قادر نیستم نه دلم را باز پس گیرم نه رهایش سازم تا با تپشهای تند وبی اندازه اش مر ابه سمت دنیای متفاوتی بکشاند؟
زمانی حاضر بودم هر بهایی را برای دلی که از احساس مالامال باشدبپردازم میخواستم رنگ عشق رابه زندگی ام بزنم.
میخواستم زندگی سیاه و سپیدم را با آن رنگی کنم.
اما حالا زندگی من با وجود عشق تنها رنگی که در آن به چشم میخورد سیاهی است.
وقتی صدایش را در وجود خود مرور میکنم می بینم در آن لحظه صدای او آرامشی بس عظیم برای دل خسته من بود.
صدایش نوید امنیتی بزرگ بود.امنیت و آرامشی که میتوانم تا ابد آن را از خود کنم.
میدانم که او نیز احساسی همانند من دارد.دوستم داردو دلش را با همه وجود به من داده است.
اما خداوندا من قادر به اسیر کردن این دل که هر لحظه هیجان بیشتری میتپد نیستم.اما میدانم که در زندگی کنونی من جایی برای عشق او نیست.خداوندا راهی برای من نمانده مرا یارای مقابله نیست دلم مرا میکشاند تا به سوی عشق او پرواز کنم.
اما من چاره ای جز تحمل این فشار حاصل از کشش قلبم ندارم چون میدانم هرگز نمیتوانم به آن پاسخی مطابق با خواسته دلم بدهم.
کاش هرگز تا آخرین لحظه زندگانیم قلبم برای کسی نمی تپید که مجبور باشم تا این تپش را در نطفه خفه کنم.
کاش هرگز از خدا نخواسته بودم که در دلم احساسی زیبا تر از همه احساس های دنیا قرار دهد.
اما صد افسوس که این اتفاق افتاد ومن در دنیای لبریز از تنهایی خود مجبور به کشتن احساسی هستم که روزی آرزوی بدست آوردنش را داشتم.میدانم که روزی پشیمان خواهم شدو افسوس لحظه هایی را که در آن هستم خواهم خورد اما این را نیز میدانم که زندگیم دگرگون تر از آن است که بتوانم کاری برای این احساس غریب اما دوست داشتنی انجام دهم.
زمانی آرزو میکردم واز خدا میخواستم که عشق را در زندگیم وارد کند اما خدایا چرا حالا؟
چرا زمانی که با سختی های زندگی ام دست و پنجه نرم میکنم
آن راکه برایم بیش از هر چیزی در زندگیم ارزش داشت به ارمغان آورده ای؟
نمیدانم هیچ چیز نمیدانم.حکمت تورا نیز نمیدانم اما در این لحظه آرزو دارم که به من توانی دهی
وقدرتی بخشی که بتوانم این عشق را فراموش کنم .آن را از دل خود خارج کنم
و کم کم در گوشه ای از زهنم جای دهم!
